مشق 1
بوی تو را می آرد با خود
باد که از سمت فاصله ها وجاده های خیس باران خورده می آید
و حرف به حرف تمامی کلمات طاقت و شکیبایی را پرپر می کند
و می بارد به بزرگی تو
حجم عظیمی از دلتنگی و نیاز در تمام من . . .
بگذار پنجره ام را ببندم !
گاهی باید در مشکلات سکوت کرد شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد.
بوی تو را می آرد با خود
باد که از سمت فاصله ها وجاده های خیس باران خورده می آید
و حرف به حرف تمامی کلمات طاقت و شکیبایی را پرپر می کند
و می بارد به بزرگی تو
حجم عظیمی از دلتنگی و نیاز در تمام من . . .
بگذار پنجره ام را ببندم !
خواهد آمد با نگاه مهربانش خواهد آمد
از کجای اين جهان؟ از بیکرانش خواهد آمد
آن بلند سرو تن آن آسمان اندام زیبا
مثل فروردین پر از بوی بهاران خواهد آمد
سبز خواهد شد به باغ خالی بودایی من
مثل یک نیلوفر از آنسوی عرفان خواهد آمد
با دلی از جنس عشق و با تنی از جنس خورشید
او سپیده شیوه ی من نور باران خواهد آمد
آرزوی کودکیهایی که من هرگز ندیدم
گوییا آنی که من میخواستم آن خواهد آمد
غرق شبنم مثل گلبرگی که در صبحی بهاری
یا پراز کابوس چون خوابی پریشان خواهد آمد؟
آه مردی روشن و آبی ز نسل آسمانها
نرم و زیبا چون صدای پای باران خواهد آمد
خواهد آمد خواهد آمد با تمام سادگی ها
با دو دست پر ز عطر خالص نان خواهد آمد
. . . بگذار ما را انکار کنند
بگذار در باورشان خاکستری باشیم
بگذار در آسمانشان هیچ ستاره ای از آن ما نباشد
بگذار هر چه سهم پنجره ی من و توست آفتابشان بر نیاید
که ما خود سبزینه پوش لحظه های پر از پاییزیم . . .
که ما مشق مان آفتاب است و
بی آفتاب نیز می روییم . . .
بعد از تو باز مرهمی از یک نگاه نیست
خورشید من کجاست؟جوابی زماه نیست
تنهاتر از شبم پر ابهام و انتظار . . .
حتی برای بی کسی ام سرپناه نیست
در لحظه لحظه ام غم تو موج می زند
آری که حرف رفتن تو اشتباه نیست
تو رفته ای و بعد تو حتی ستاره هم
بر گریه های نیمه شب من گواه نیست
در خود تنیده ام که جوابی بیابم آه. . .!
آخر شد آرزوی دلم بیگناه نیست
بعد از تو هی بهانه و هی انتظار و درد
دیگر دلم بسان دلت سربه راه نیست
اکنون به انتهای شکستن رسیده ام
بی تو برای دخترکی تکیه گاه نیست
دیوارها اندوهند و اندوه ها دیوار
و من پنجره ام را گم می کنم . . .
کدامین خورشید با سخاوت چشمهایم را به روشنی خواهد سپرد!؟
بگذارید آسمانم را پرواز کنم. . .
نگاه خسته ام امشب ستاره باران است
به خلوتم غزلی عاشقانه مهمان است
برای از تو نوشتن چقدر بی تابم. . .
چقدر بس کسی ام در غزل نمایان است
تویی که وسعت چشمت همیشه رویایی است!
تویی که خلوت من با تو غرق باران است
دل از ترانه و شبنم تهی ست بی تو و باز
تمام بودن من عین برج ویران است
برای من همه شعری حضور پنهانی
ببین ز خاطره ات روح عشق حیران است
تو مثل حادثه ای آمدی تمام شدی
ولی هنوز دل من اسیر طوفان است
بیا که جز تو کسی آشنای دردم نیست
منم صداقت عشقی که از تو پنهان است
تو نیستی و غمت دست در دلم برده است
تو رفته ای و دل از دوری تو آزرده است
ببین نگاه دلم بیقرار بارش توست. . . .
ببین که در دل من شوق خنده پژمرده است
بخوان بنام بهاران سرود رویش را
بدون لطف صدایت ترانه هم مرده است
بهار بوی تو را می دهد ولی افسوس!
به تار و پود وجودم خزان گره خورده است
مجال سبز عطوفت ببین چگونه دلم !
ز قصه ی غم ویرانی خود افسرده است
عبور ثانیه ها با دلم چه بیگانه است
بدون عطر حضور تو عشق سر خورده است
بی وساطت حضور ناب تو
آسمان پر از عبور تیرگی ست
ذهن ابر
گریه می کند تو را در گذار لحظه های تلخ من
_سایه ی تنفری_
بین آب و آینه
_التماس بارشی _
در وجود دستهای بیقرار پنجره
خواب تلخ یک ستاره در عبور بیکسی...
قصه ی همیشگی :
باز هم تو نیستی...!
باز هم دلم پر است...!
وباور می کنم بی تو غروب این حوالی را
نیاز و بی قراریهای این دستان خالی را
خیال شوم نومیدی به قلبم سایه افکنده
که هر شب می کنم احساس مرگ احتمالی را
فضای این اتاقم را فقط پاییز پر کرده
و من هر روز می گریم غم گلهای قالی را
هجوم تلخ نامردی به دلها سخت میگیرد
پر از اندوه می سازد دل تنگ اهالی را
اگر می آمدی یک شب به خواب آرزوهایم
برایت گریه می کردم چنین آشفته حالی را
خزان در باغ دلهامان عجب غوغا به پا کرده
که اینسان جلوه می سازد حضور خشکسالی را
مترسکهای پوشالی شبیه بختکی چرکین
به تاریکی گره بسته نگاه زرد شالی را
برای شعر چشمانت مرورت می کنم هر شب
چه می شد باز می دیدم من آن چشم خیالی را
پر از نیاز توایم ای همیشه عرفانی
من و دوباره دلی بی شکیب و طوفانی
همیشه خوب تویی آن تویی که می دانی
پرم ز خاطره ی لحظه های حیرانی
تمام هر چه که دارم ادامه ی من و توست
تمام أنچه رقم خورده با پریشانی
تو ازحوالی روشن ترین رویاها
شبی به خلوت سبزم بیا به مهمانی
بیا ضیافت من را ستاره باران کن
به رسم هرشب این چشمهای بارانی
چقدر دیر ورق می خورند شبهایم
چقدر خسته ام از گریه های پنهانی
بیاکه با تو همیشه همیشه آبادم
مده تمام دلم را بدست ویرانی